ازدواج به مثابه يك پديده اجتماعي است كه در بستر پيچيده‌ترين و حساس‌ترين روابط اجتماعي ميان دو جنس مخالف برقرار مي‌شود و به عنوان مقدمه و منشأ خانواده محسوب مي‌گردد و يكي از مهمترين پديده‌هاي اجتماعي- زيستي و فرهنگي مربوط به جامعه و انسان است. ازدواج برحسب ماهيت، نوع و انگيزه مي‌تواند پيامدهاي مثبت و منفي داشته باشد. لذا بررسي تغييرات اجتماعي آن حائز اهميت مي‌باشد. بدين لحاظ در اين مجال ضمن ارائه نظريات جامعه‌شناسي خانواده و آثار سازنده ازدواج بر فرد، تغييرات كمّي و كيفي ازدواج در ايران بررسي شده است.

ازدواج پيوند طبيعت با همه سادگي و عينيت آن و فرهنگ با همه پيچيدگي و ذهنيتش مي‌باشد. ازدواج زن و مرد، منشاء تشكيل خانواده به عنوان كوچكترين واحد اجتماعي است و در واقع يكي از پيچيده‌ترين روابط اجتماعي ميان دو جنس مخالف در جهان طبيعت مي‌باشد كه داراي ابعاد و پيامدهاي زيستي، رواني، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و حتي سياسي است و از منظر علوم مختلف نظير روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، انسان‌شناسي، جمعيت‌شناسي و ... قابل مطالعه و بررسي مي‌باشد. ازدواج آثار مستقيم و غير مستقيمي را بر زندگي فردي و اجتماعي افراد بر جاي مي‌گذارد؛ هرچند كه پديده ازدواج نيز متقابلاً بر جامعه و فرد تأثيرگذار است.

ازدواج از جنبه جامعه‌شناختي، داراي ساختار، ماهيت، كاركرد و پيامدهاي اجتماعي پيش‌بيني شده و پيش‌بيني نشدة مثبت يا منفي، آسيب‌زدا يا آسيب‌زا است كه كنش و واكنش اجتماعي اعضاي جامعه و ساختارهاي اجتماعي را متأثر مي‌سازد، خصوصاً پيامدهاي نامطلوب ازدواج‌هاي غيراصولي، از يك سو ساختار، ماهيت و كاركردهاي خانواده را در طول زمان دچار تغيير و تحول مي‌سازد و از سوي ديگر ارزش‌هاي محوري جامعه به ويژه امنيت اجتماعي و اخلاقي را تحت الشعاع قرار مي‌دهد.

نگرش و ديدگاه نسبت به «ازدواج» به عنوان يك «واقعيت اجتماعي»، تحت تاثير فرهنگ و نقش و موقعيتي است كه در آن به سر مي‌بريم. طبق بينش جامعه‌شناختي «واقعيت هرگز به ما نمي‌گويد كه چيست، بلكه انسان‌ها بايد واقعيت را آن گونه كه هست، تفسير كنند و آن تفسير با فرهنگي كه ما براي راهنمايي خود به كار مي‌بريم آغاز مي‌گردد. هرچند فرهنگ نيز به نوبه خود از گروه‌هاي ما و از جامعه ما ناشي مي‌شود». (شارون، 1379: ص139) بنابراين ديدگاه فرد نسبت به ازدواج تابع فرهنگي است كه به آن تعلق دارد، همچنين ملهم از موضع و جايگاه فرد در جامعه است. به عبارت ديگر برخي باورهاي فرد، ناشي از تأثير فرهنگ و جامعه‌اي است كه در آن زندگي مي‌كند، مانند نقش مرد يا زن بودن، مثلاً واقعيتي به نام زن بودن به مفهوم ياد گرفتن «انديشيدن مانند يك زن» است، يعني اعتقاد به اينكه عاطفه، حيا، صبر، بردباري، گذشت، خانه‌داري، بچه‌داري و مادري، كنش‌هاي ضروري براي يك زندگي خوب و رضايت‌بخش است و مرد بودن نيز به مفهوم ياد گرفتن «انديشيدن مانند يك مرد» است، يعني باور داشتن به اينكه نان‌آوري، سرپرستي خانواده، احساسي نبودن، تلاش براي كسب معاش، اعتبار اجتماعي، لازمة يك زندگي خوب و سعادتمندانه است.

 

تعريف مفاهيم كليدي

ـ ازدواج

در فرهنگ معين «ازدواج رابطه‌اي حقوقي است كه براي هميشه يا مدتي معين، به وسيله عقد مخصوص بين زن و مرد حاصل شده و به آنها حق مي‌دهد كه از يكديگر تمتع جنسي ببرند». در تعريفي ديگر «ازدواج و زندگي زناشويي يك پديده طبيعي قراردادي است». (شهيد مطهري، 1357) همچنين برخي ازدواج را فرآيندي از كنش متقابل بين يك مرد و يك زن؛ برخوردي دراماتيك بين فرهنگ (قواعد اجتماعي) و طبيعت (كشش جنسي) و پيوندي دائمي ميان دو جنس مخالف مي‌دانند كه در يك چارچوب رسمي و قانوني مجاز به برقراري مناسبات جنسي مي‌شوند. (رضوي و ديگران، 1381: ص8)

در تعريف ديگر، ازدواج به عنوان يك نهاد و كانون اجتماعي ملهم از سه منبع قانون، عقايد اجتماعي و اعتقادات مذهبي بوده و مبتني بر شش نكته است:

 

1-ازدواج يك انتخاب شخصي آزاد است كه بر پاية عشق استوار مي‌گردد؛

2-بلوغ و استقلال يك نياز مسلم براي اقدام به ازدواج است؛

3- ازدواج، ارتباطي بين دو جنس مخالف است؛

4-در يك زندگي مشترك، مرد سرپرست بوده، تأمين معاش و محافظت از خانواده را بر عهده دارد؛

5-وفاداري جنسي و تك همسري، انتظارات يك ازدواج مي‌باشند؛

6-ازدواج به طور طبيعي با تولد فرزندان همراه است. (ناك، 1382: ص14)

 

ازدواج بر حسب فرهنگ و اقوام مختلف داراي انواع گوناگوني است از جمله: ازدواج خارجي، داخلي، تعدد زوجات، وحدت زوجه، تعدد شوهران، ازدواج رسمي، ازدواج خصوصي، ازدواج توليدي، ازدواج موقت، ازدواج دائم، ازدواج آزمايشي، ازدواج خانوادگي، ازدواج دوشيزه‌اي، ازدواج شبيه، ازدواج تصرفي، ازدواج تطبيقي، ازدواج استبدال، ازدواج شغار (رضوي و ديگران، 1381: ص9)، ازدواج ميراثي، ازدواج تشريفاتي و تصنعي، ازدواج سه ربعي، ازدواج روزانه، ازدواج قبرستاني، ازدواج تطليقي (مصلحتي، 1379: ص42) هر كدام از انواع ازدواج‌هاي مذكور داراي تعريف خاص خود است.[ii] در اين مطالعه، ازدواج دائمي و رسمي كه به تشكيل خانواده زن و شوهري منجر مي‌گردد، مد نظر مي‌باشد.

 

ـ خانواده

خانواده يك گروه خويشاوندي است كه مسئوليت اصلي در اجتماعي كردن فرزندان و برآوردن برخي از نيازهاي بنيادي ديگر جامعه را به عهده دارد. خانواده شامل گروهي از افراد است كه از راه خوني، زناشويي يا فرزندپذيري با يكديگر ارتباط مي‌يابند و طي يك دورة زماني نامشخص، با هم زندگي مي‌كنند.(كوئن،1372: ص127)

خانواده بر حسب فرهنگ و تاريخ، شرايط اقتصادي و اجتماعي اقوام و جوامع مختلف، به شكل تك همسري، چند همسري، پدرتبار، مادرتبار، دوسوتبار، پدرسالار، مادرسالار، مادرمكان، پدرمكان، نومكان و ... بوده است، اما به طور كلي در طول تاريخ، خانواده برحسب رابطه خوني يا سببي، به دو شكل تكوين يافته است:

 

1- خانواده گسترده كه مبتني بر رابطه خوني است و تعدادي از افراد شامل والدين، فرزندان، پدربزرگ‌ها، عمه‌ها، دايي‌ها، عموها، خاله‌ها، عموزاده‌ها، خاله‌زاده‌ها، عمه‌زاده‌ها و دايي‌زاده‌ها را دربرمي‌گيرد. اين نوع خانواده را «خانواده همخون» نيز مي‌نامند. (همان، ص128) البته علاوه بر پيوند خوني، نوعي اتحاد خانوادگي نيز در اين نوع خانواده وجود داشته كه بيشتر در دوران ماقبل صنعتي بوده و وظايف اعضاي خانواده، از وظايف خانواده امروزي متفاوت بوده است كه در ريشه‌يابي كلمه خانواده، اين نكته محرز مي‌باشد.

2- خانواده هسته‌اي كه بر حسب رابطه سببي و پيوند ازدواج و زناشويي حاصل مي‌شود و به يك واحد خانوادگي بنيادي مركب از همسر، شوهر و فرزندانشان اطلاق مي‌گردد كه گاه آن را «خانواده زن و شوهري» نيز مي‌نامند. (همان) خانواده‌هايي كه بر حسب رابطه سببي تشكيل مي‌شوند، بر اساس شكل و نوع ازدواج داراي اشكال متعددي نظير تك همسري، چند همسري، چندزني و گروهي است. در اين مطالعه، خانواده تك همسري مورد نظر است كه حاصل ازدواج يك زن و يك مرد مي‌باشد و شكل رايج و متعارف خانواده هسته‌اي است و بعد از انقلاب صنعتي و تا كنون فراوان‌ترين شكل زناشويي در جوامع بشري بوده است.

 

نظريات خانواده در دوران نوين

نهاد خانواده معطوف به ازدواج زن و مرد، يكي از نهادهاي اجتماعي است كه سابقه‌اي ديرينه دارد و از همان ابتداي زندگي اجتماعي، نياز به جنس مخالف و امنيت مبناي تكوين آن به شمار مي‌رود، به طوري كه پيدا شدن انسان بر روي زمين با تشكيل خانواده همزمان بوده و بي‌ترديد دفاع از حريم انسان در برابر جانوران درنده و حوادث طبيعي، زندگي جمعي را براي انسان اجاد كرده است. (حيات اجتماعي زن در تاريخ ايران، 1369، ص21)

بنابراين علاوه بر نياز جنسي، نياز به داشتن حس نظم و احساس امنيت، در واقع از عوامل مؤثر بر تكوين و استمرار اجتماع محسوب مي‌گردد كه خانواده به عنوان هسته بنيادين اجتماع، از همان آغاز نقش اساسي در ايجاب و تقويت احساس نظم و امنيت هستي‌شناختي در زندگي اجتماعي افراد داشته است.

در جامعه‌شناسي دو ديدگاه در مورد خانواده مطرح است. ديدگاه اول بر مطلوبيت خانواده تأكيد كرده و آن را به صورت گروهي خاص و ويژه در نظر مي‌گيرد. مطابق اين ديدگاه، خانواده، برتر از جامعه يا در برابر جامعه قرار مي‌گيرد و بدون توجه به مشكلات واقعي موجود در خانواده، به صورت ايده‌آل توصيف مي‌شود.[iv] ديدگاه دوم بر ارتباط متقابل جامعه و خانواده تأكيد كرده و بازتاب شرايط تعارضي جامعه در خانواده را حائز اهميت مي‌داند، زيرا خانواده به صورت «طبيعي» وجود ندارد، بلكه در هر زمان، بازتابي از شرايط اجتماعي است، لذا خانواده را بايد با توجه به قشري كه در آن قرار دارد، مورد بررسي قرار داد.

رنه كونيگ معتقد است كه بر طبق تقسيم‌بندي جامعه‌شناسي كلان و جامعه‌شناسي خرد، دو نوع بررسي از پديده خانواده ضروري است. اول نگرش به خانواده در ارتباط با كل جامعه، با در نظر گرفتن مناسبات كلي جامعه و همچنين بررسي رابطه نظام خانواده با پاره نظام‌هاي ديگر و دوم نگرش به خانواده به عنوان نظامي خاص، يعني گروه كوچك با ساختار و كاركرد خاص خود. مطابق اين ديدگاه، خانواده به عنوان يك گروه اجتماعي با ويژگي‌هاي متفاوت از ساير گروهها مورد بررسي قرار مي‌گيرد. (اعزازي، 1382: ص72)

بررسي‌هاي جامعه‌شناسانه در مورد خانواده، در قرن نوزدهم توسط دو متفكر اجتماعي به نام فردريك لوپلي[v] فرانسوي و ويلهلم هانريش ريل[vi] آلماني شروع شد كه بعدها به عنوان «پدران جامعه‌شناسي خانواده» محسوب شدند. آنان در آن زمان، در اوج انقلاب صنعتي اروپا و در دوران گذار، شاهد فروپاشي خانواده گسترده و تبديل آن به خانواده هسته‌اي بودند و هر دو در نظريه‌هاي خود، خانواده گسترده را مطلوب دانسته و از دولت‌ها تقاضا مي‌كردند كه با ايجاد محدوديت‌هايي در «حقوق فردي»، افراد را به زندگي در خانواده گسترده وادار كنند. نظرات آنها تا مدتي طولاني در اروپا حاكم بود تا اينكه در اوايل قرن بيستم با نفوذ افكار جامعه‌شناسانة دوركيم، بررسي‌هاي جامعه‌شناختي خانواده و تغيير و دگرگوني آن بدون تأكيد بر مطلوبيت شكل خاصي از زندگي خانوادگي آغاز شد. در اين زمان خانواده هسته‌اي، يعني خانواده‌اي كه شامل زن، شوهر و فرزندان است، عموميت يافته و به عنوان واقعيتي اجتماعي تلقي مي‌شد.

بعدها پارسونز جامعه‌شناس آمريكايي به تفكيك نقش‌هاي خويشاوندي و شغلي تأكيد مي‌كند و خانواده را واحد زن و شوهري مي‌داند. (پارسونز، 1363: صص 719-718)

پارسونز خانواده را به دو نوع تقسيم مي‌كند: خانواده جهت‌ياب[vii] (خلفي يا سلفي) يعني خانواده‌اي كه فرد در آن رشد مي‌كند و خانواده فرزندياب[viii] كه منظور همان خانواده هسته‌اي است و فرد خود تشكيل مي‌دهد و شامل همسر و فرزندان اوست، نومكان است، يعني دور از خانه والدين زن يا شوهر زندگي مي‌كند و از لحاظ اقتصادي مستقل از خانواده جهت ياب است و پايگاه اجتماعي خانواده نيز تنها از طريق «شغل شوهر» كه مستقل از روابط خويشاوندي است، به دست مي‌آيد. اين نوع خانواده به عنوان يك واحد مشترك‌المنافع تلقي مي‌شود كه دوام آن مستلزم برآورده ساختن انتظارات و توقعات متقابل زن و شوهر است كه مهمترين آن «عشق ورزيدن» به يكديگر و نيز مستلزم داشتن حق انتخاب ازدواج و همسرگزيني است. (اعزازي، 1382: صص 71-65) بنابراين در خانواده هسته‌اي پارسونز، عشق هم مبنا و هم پيامد است؛ مبنا است از اين جهت كه فرد براي انتخاب همسر خود آزاد است و زن و مرد بر اساس عشق و علاقه با يكديگر ازدواج مي‌كنند، از سوي ديگر به نوعي پيامد است، از اين جهت كه زن و شوهر در خانواده متعهد و موظف هستند كه عاشقانه همديگر را دوست بدارند، زيرا بدون عشق، خانواده‌شان از هم مي‌گسلد. مهم‌ترين پيامد اجتماعي مطلوب اين ازدواج عاشقانه، اجتماعي كردن كودكان و جامعه‌پذيري آنان براي ايفاي نقش سازنده در آينده و جلوگيري از آسيب‌هاي اجتماعي و بزهكاري كودكان، نوجوانان و جوانان است.

ويليام جي گود، نظريه همگرايي[ix] را در مورد خانواده مطرح مي‌كند كه بر اساس آن، دگرگـوني‌هاي نـظام خويشـاوندي، نتيجـة اجتنـاب‌ناپذير دگرگـوني‌هاي سـاختاري و همچنين دگرگوني‌هاي ايدئولوژيكي است. بدين ترتيب كه با دگرگوني‌هاي ساختاري در سـطح كلان ماننـد صنعتي شـدن، شـهرنشيني، پـرولتاريـزه شـدن و نظايـر آن، دگرگوني‌هاي ايدئولوژيكي نيز در سطح كلان رخ مي‌دهد و در نتيجه، سازمان‌هاي سطوح خرد (نظير خانواده) اجباراً خود را با دگرگوني‌هاي سطح كلان انطباق داده و در جوامع صنعتي نظام خانوادگي به شكل خانوادة زن و شوهري (يا هسته‌اي) خواهد بود. (همان، ص 17)

رنه كونيگ نيز مسأله كاهش كاركردهاي خانواده را مورد بررسي قرار مي‌دهد. وي ويژگي خانواده را به عنوان يك گروه اين‌گونه تعريف مي‌كند: «صميميت مشخصه اساسي و غير قابل تفكيك خانواده است و همين صفت آن را از ساير گروه‌هاي اجتماعي متمايز مي‌سازد» (همان، ص 72) چرا كه همين «صميميت» است كه مي‌تواند شخصيت كودكان را شكل دهد. بـه زعم كونيـگ در اثـر صنعتي شـدن، كاركردهاي عمـده خانـواده ماننـد كاركرد اقتصادي، آموزشي، بهداشتي، نگهداري از سالخوردگان و حتي گذران اوقات فراغت به سازمان‌هاي دولتي واگذار شده است و خانواده در دوران نوين قادر گشته است كه به كاركرد اصلي و اولية خود يعني رشد شخصيت اجتماعي- فرهنگي كودكان بپردازد. (همان، ص17)

هلموت شلسكي، جامعه‌شناس آلماني نيز كه نظريه خود را بعد از جنگ جهاني دوم و در دوران بي‌ثباتي اجتماعي ناشي از جنگ مطرح كرد، خانواده را به عنوان يك نهاد اجتماعي و به منزلة «تنها باقيماندة ثبات اجتماعي»[x] تلقي مي‌كند. وي برخلاف ديگران كه معتقدند خانواده الزاماً بايد خود را با دگرگوني‌هاي اقتصادي و سياسي جامعه وفق دهد و در صورت عدم انطباق، به معناي «تأخر فرهنگي» اين نهاد است؛ نكته جديد و قابل ملاحظه‌اي را مطرح مي‌كند. شلسكي مطرح مي‌كند كه آيا اين دگرگوني‌هاي موجود جامعه الزاماً پيشرفت هستند؟ يا اينكه بايد ادعا كرد كه پيشرفت در اقتصاد مدرن، همزمان نوعي پيشرفت در جهت فروپاشي است. شلسكي با قبول فرض فوق، انطباق خانواده با نظام مدرن در حال فروپاشي را به معناي حركت خانواده در جهت زوال و اضمحلال مي‌داند، لذا خانواده را تنها باقيمانده ثبات اجتماعي تلقي مي‌كند و معتقد است كه شرايط مادي- اقتصادي جامعه بايد خود را با خانواده انطباق دهد، زيرا در جوامع مدرن امروزي كه انسان به صورت موجودي منفعل در برابر ساختارهاي جامعه قرار گرفته است، تنها راه رهايي او، تحكيم مناسبات خانوادگي است. (همان، ص18)

شلسكي ساختار و روابط موجود در خانواده را ساختاري طبيعي دانسته و رياست مرد بر زن و فرزندان را ضامن كاركردهاي سنتي خانواده مي‌داند. وي با اشتغال زنان در بيرون از خانه مخالف است، چرا كه به زعم او در اثر اشتغال زنان، امنيت و موجوديت خانواده به خطر افتاده و سبب نابساماني‌هايي در روابط اجتماعي درون خانواده مي‌گردد و از اين طريق «كارايي منحصر به فرد خانواده را كه تربيت فرزندان در محيطي سرشار از اعتماد و مراقبت است، در معرض مخاطره قرار مي‌دهد». (روزن بام، 1363: ص 33)

 

برخي آثار سازنده ازدواج بر فرد

ازدواج را مي‌توان همانند يك سرمايه اجتماعي تلقي نمود كه زن و مرد بر پايه يك سلسله باورها، ارزش‌ها و روابط اجتماعي به طور مشترك سرمايه‌گذاري مي‌كنند، هرچقدر كه قدرت ريسك و خطرپذيري اين سرمايه‌گذاري كمتر باشد، پيامدهاي آن قابل پيش‌بيني و احتمالاً مطلوب است و برعكس هرچه قدرت خطرپذيري آن افزايش يابد، پيامدهاي آن در زندگي فردي و اجتماعي زنان و مردان، غير قابل پيش‌بيني و احتمالاً ‌نامطلوب است. ازدواجي كه در بستر و شرايط مناسب اجتماعي، بر پاية عشق، ايمان، اعتماد و تعهدات متقابل اسـتوار گشـته و مبتني بـر سيستم پيچيـده‌اي از وابستگي‌هاي دو جانبه است، پيامدهاي اجتماعي آن نيز قابل پيش‌بيني و مطلوب خواهد بود، لذا خطرپذيري آن نيز كاهش مي‌يابد.

ازدواج، اولين گام يك فرد، براي ايجاد و تكوين زندگي مشترك با فردي از جنس مخالف است. چنانچه اين گام در زمان مناسب و به شكل صحيح و سنجيده برداشته شود، كاركردهاي مناسب آن در طول زندگي مشترك هويدا خواهد شد. هر چه كاركردهاي مناسب ازدواج در زندگي زنان و مردان بيشتر باشد، خانواده‌هاي معطوف به اين گونه ازدواج‌ها، سالم‌تر و مستحكم‌تر بوده و در نتيجه جامعه مشتمل بر اين گونه خانواده‌ها نيز داراي انسجام و همبستگي زياد و نظم اجتماعي مطلوب خواهد بود.

مرحوم علامه محمد تقي جعفري (ره) در جواب فيلسوف شهير اروپايي، برتراند راسل كه سؤال كرده بود چرا اسلام اين قدر به ازدواج بها داده و برايش قانون وضع كرده است، مي‌نويسد: «اسلام با ازدواج مي‌خواهد انسان به وجود آيد، مسأله انسان مطرح است». در فرهنگ اسلامي، ازدواج، پيوندي مقدس و ميثاقي محكم[xi]، بنايي محبوب نزد خداوند[xii]، عاملي مؤثر در حفظ دين[xiii]، پذيرش عبادت انسان[xiv] و تكوين مودّت و رحمت[xv] است. ازدواج همچنين شيوة پاسداري از حريم عفّت[xvi] و پاكدامني، تضمين رزق و روزي[xvii] و تعظيم سنت نبوي[xviii] است. ازدواج آرامش‌بخش روح‌هاي سرگشته و سرگردان، حيات بخش دل‌هاي افسرده و نگران و هدايتگر افكار گسسته و پريشان است. در مكتب متعالي اسلام، ازدواج وسيله‌اي براي رشد و كمال، تأمين سلامت جامعه و بقاي نسل است. از اين رو پيامبر گرامي اسلام (ص) پيروان خود را به تسريع در ازدواج و ترك عزوبت[xix] دعوت مي‌كند. در فرهنگ اسلام، خانواده حاصل ازدواج مشروع زن و مرد، وسيله‌اي براي اقناع و ارضاي مشروع سائقه‌هاي جنسي، توليد و تربيت نسل، ايجاد صميميت و تفاهم، تعاون و تعاضد، تكميل و تكامل و آرامش روحي و رواني انسان است (آزرمي سه سارمي، 1379، صص 8-7) كه در ادامه برخي از اين پيامدهاي مثبت تأملي كوتاه مي‌شود.

 

ـ تكميل

هيچ انساني به تنهايي كامل نيست و پيوسته در جهت جبران كمبود خويش تلاش مي‌كند. جوان در پي رسيدن به استقلال فكري است؛ براي جبران نواقص و تأمين نيازهاي بي‌شمار خود به سوي ازدواج سوق داده مي‌شود و با گزينش همسري مناسب و شايسته، موجبات رشد و تكامل خويش را فراهم مي‌كند و با احساس مسئوليت اجتماعي، تمام هوش، ابتكار و استعدادهاي خويش را بكار گرفته و بسياري از شايستگي‌ها و توانمندي‌هاي نهفته در درونش را شكوفا مي‌سازد. بنابراين مي‌توان رشد و كمال انسان را از پيامدهاي مطلوب عمده ازدواج موفق و اصولي دانست، زيرا زن و مرد از نظر روحي و جسمي به هم وابسته‌اند و با قرار گرفتن در كنار هم، يكديگر را تكميل مي‌كنند.

 

ـ تسكين

مهم‌ترين نيازي كه بر اثر ازدواج تأمين مي‌شود، نياز به آرامش و احساس امنيت و آسودگي است. اين نياز كه در سرشت آدمي ريشه دارد، چنان مهم است كه خداوند در بيان فلسفه ازدواج مي‌فرمايد: «از آيات و نشانه‌هاي خداوند اين است كه براي شما از جنس خودتان، همسراني قرار داديم، تا در كنار آنان آرامش يابيد.» بنابراين، همسر موجب آرامش و امنيت خاطر و محيط خانه، وسيله آرامش روحي زن و مرد قرار داده شده است. در اوايـل جـواني احساس تنـهايي، بيهودگي و نـداشتن پنـاهگاه، انسـان را فـرا مي‌گيـرد و ازدواج با همسري شايسته، اين احساس را از بين مي‌برد و فرد را به آرامش روحي مي‌رساند. اتكاي زوجين به يكديگر در مقابل فشار امواج و گرفتاري‌هاي ناشي از عوارض حيات اجتماعي، موجب سكون و آرامش آنها مي‌شود. آنها در جهت برطرف كردن موانع سر راه پيشبرد زندگي و رسيدن به اهداف مشترك خود، با ياري و همفكري يكديگر مي‌توانند در مقابل مسائل و مشكلات ايستادگي كنند. همچنين به واسطه ازدواج، غريزه جنسي در چارچوب پسنديده و مشروع ارضا مي‌شود و فرد در سايه آن به آرامش مي‌رسد و به جهت ارتباط تأمين اين نياز با ساير جنبه‌هاي وجودي انسان، موجبات رشد و شكوفايي فرد فراهم مي‌شود.

 

ـ توليد نسل

از ثمرات اصلي ازدواج، وجود فرزندان و بقاي نسل آدمي است كه مطابق با هدف آفـرينش اسـت و زوج‌ها از طريق فـرزندان خـود رشته پيوند ميان اعضاي يك نسل را بـه وجـود مي‌آورند و بـا تـربيت و اجتماعي كردن كودكان، زيربناي يك جامعه سالم و امن را پي‌ريزي مي‌كنند.

 

ـ احساس شادكامي

به نظر مي‌رسد ازدواج و تشكيل خانواده اثر مثبتي روي شادكامي داشته باشد. تعدادي از مطالعات، گزارش مي‌دهند افرادي كه ازدواج كرده‌اند، نسبت به افراد مجرد شادكامي بالاتري نشان مي‌دهند. تحقيقات اخير نشان مي‌دهند كه وقايع خوشايند زندگي خانوادگي، مستقيماً به شادكامي فرد منجر مي‌شود.

 

 

ـ كاهش ارتكاب جرم

بر حسب بسياري از مطالعات، كاهش بزهكاري و ارتكاب جرم از جمله پيامدهاي اجتماعي ازدواج است. تازه‌ترين تحقيق صورت گرفته از سوي يك محقق انگليسي، حاكي از آن است كه عشق به همسر و زندگي خانوادگي از جمله مواردي است كه موجب كاهش جدي ارتكاب جرايم توسط مردان مي‌شود. اين تحقيق كه توسط پروفسور «جان لاب» يك كارشناس جرم‌شناسي در انگليس صورت گرفت، نشان مي‌دهد اشخاصي كه در مراحل جواني ازدواج كرده و تشكيل خانواده مي‌دهند، كمتر ممكن است به انجام امور مجرمانه و خلاف قانون روي بياورند. بر اساس اين پژوهش، ايجاد تغيير در شرايط اجتماعي از قبيل ازدواج، تشكيل خانواده و يافتن يك جايگاه مناسب اجتماعي نيز قادر است تا حد زيادي شرايط و سرنوشت بسياري از بزهكاران را تغيير داده و آنها را در مسير سالمي قرار دهد. نتايج تحقيق اين جرم‌شناس انگليسي تا حد زيادي با آموزه‌هاي پيشين جرم‌شناسي در مورد اولويت تأثير رفتار و شرايط دوران كودكي و پس زمينه‌هاي خانوادگي در بروز رفتارهاي خلاف قانون در سنين جواني و ميانسالي ناسازگار است. پروفسور جان لاب تحقيق خود را بر روي 500 نمونه از جوانان بزهكاري كه در دهه‌هاي 1920 و 1930 به مركز بزهكاران جوان فرستاده شدند، انجام داده است. وي به اين نتيجه رسيد كه از اين افراد، كساني كه بعد از آزادي از مركز بزهكاري، ازدواج كرده و داراي همسر و خانواده شدند، به شدت كمتر از افرادي كه مجرد باقي ماندند، مجدداً به بزهكاري روي آورده‌اند. تحقيق پروفسور لاب نشان مي‌دهد 80 درصد از بزهكاران جواني كه در سنين رشد، اعمال خلاف را كنار گذاشتند، كساني بودند كه پس از طي دوران بزهكاري داراي همسر و فرزند شده و به اين جهت از گذشته خود روگردان شـدند. لاب، اعلام كـرد كـه بيشتر مردان بزهكار پس از ازدواج مجبور بـه داشـتن يك زندگي آرام، منظم و با برنامه براي كسب درآمد شده و معمولاً به دليل سختگيري‌هاي همسرشان مجبور مي‌شوند تا دايره ارتباطات خود را محدود و كنترل كرده و دست از ماجراجويي بردارند.

 

ـ تقويت جنس و جنسيت

عبور از مرحله كودكي به بزرگسالي، نيازمند دستيابي به هويت جنسي و نقش جنسيتي، به دست آوردن مفهوم روشني از «خود» و رشد و استحكام آن و ارزش گذاشتن به «خود» (يا برخورداري از عزت نفس) است. مرد بودن يا زن بودن (نرينگي[xx] و مادينگي[xxi]) به كيفيت‌هايي از شخصيت ارتباط دارد كه ويژگي‌هاي يك مرد يا يك زن را تشكيل مي‌دهند. وقتي به كسي «مرد» خطاب مي‌شود، اين مفهوم نوعي از قضاوت‌هاي ارزشي را منعكس مي‌كند كه مبتني بر ارزيابي خطاب كننده از ويژگي‌هاي شخصيتي و رفتاري يك مرد است. همين طور، قضاوت يك زن دربارة خود، متأثر از معيارهايي است كه در فرهنگ و جامعه براي «زن» وجود دارد. بنابراين «رشد مفهوم مرد بودن يا زن بودن در اين معنا از مقولة يادگيري و فرهنگ است» (لطف‌آبادي،1379: ص189) همچنين ايجاد هويت و دستيابي به يك تعريف منسجم از خود، مهم‌ترين جنبه رشد رواني- اجتماعي دوران نوجواني و جواني است. انتخاب ارزش‌ها، باورها و اهداف زندگي، شاخصه‌هاي اصلي هويت را تشكيل مي‌دهند. اينكه فرد بداند كيست، چه چيزهايي براي او ارزش به حساب مي‌آيد و چه راه‌هايي را برگزيده است تا در زندگي دنبال كند. جزئي از تلاش فرد براي كسب هويت است. اين جستجو براي كشف خود، نيروي محركة بسياري از دل مشغولي‌ها و رفتارهاي فرد در جهت‌گيري جنسي، در انتخاب شغل، در ارتباطات اجتماعي، در آرمان‌هاي اجتماعي، اخلاقي، مذهبي و فرهنگي اوست. (همان، ص212)

دختر و پسر با ازدواج، به شناخت از خود عمق داده و زنانگي و مردانگي خويش را ابراز مي‌كنند و به بسياري از دل مشغولي‌هاي خود پايان داده و باورها و ارزش‌هاي محوري جامعه را درون خود تثبيت كرده و نسبت به آنها متعهد مي‌شوند و در نتيجه خود را از پراكندگي و اغتشاش هويت رهانيده و داراي احساس امنيت هستي شناسي مي‌شوند.

نهايت آنكه ازدواج به عنوان يك كانون اجتماعي كه داراي انتظارات، قوانين، اعتقادات و رسوم است، در پردازش و ابراز روابط زناشويي شركت دارد، ازدواج در واقع ساختار يا مدلي است كه پيوسته زنان و شوهران را تحت تأثير قرار داده و به رفتار آنها شكل مي‌دهد، از همه مهم‌تر آن كه ازدواج باعث تقويت احساس تأنيث در زن و احساس تذكير در مرد مي‌شود. (ناك، 1382: ص78)

 

ـ تقويت و تثبيت مردانگي

ازدواج اصولي مردان، باعث ابقا و تقويت مردانگي آنها مي‌گردد. مردانگي در واقع بيش از آن است كه مردان به صورت خودكار توسط خواص آناتوميك، سن يا بلوغ خود به دست مي‌آورند. بر اين اساس مردانگي چيزي است كه بايد فعالانه آن را كسب نمود. يافته‌هاي علمي حاكي از آن است كه مردانگي از طريق ازدواج تثبيت و تكميل مي‌گردد، به عبارت ديگر مردانگي به وسيله سه نقش اجتماعي تعريف و تثبيت مي‌گردد، چرا كه در تمامي دنيا براي آن كه مردان عضو كاملي از جامعه خود باشند انتظار مي رود كه حداقل داراي 3 نقش اساسي باشند:

 

1)- نقش پدري براي فرزندان همسر خود؛

در تمام دنيا مردانگي با پدر بودن ارتباط تنگاتنگي دارد. در هيچ كجا نيروي شهواني و قدرت جنسي به تنهايي براي تأييد ادعاي مردانگي كافي نيست و مردان مي‌بايست توانايي باروري و توليد مثل نيز داشته باشند كه البته اين شوهران هستند كه مورد انتظار براي انجام فعاليت مزبور مي‌باشند، زيرا وقتي يك زوج بدون فرزند باشند، در اكثريت فرهنگ‌ها، شوهر را مقصر اصلي تلقي مي‌كنند. از سوي ديگر، صاحب فرزند شدن خارج از روابط زناشويي در هيچ جامعه‌اي پذيرفته نيست. بنابراين از تلفيق اين دو قاعده كه مردان مي‌بايست از نظر جنسي در توليد فرزند موفق باشند و فرزندان بايد محصول ازدواج رسمي باشند؛ مي‌توان نتيجه گرفت كه در همه دنيا انتظار اين است كه مردان پدرهايي متأهل باشند.

 

2)- مسئوليت تأمين معاش خانواده؛

در تمام دنيا، پدران مسئول تأمين معاش زن و فرزندان خود مي‌باشند، مردي كه به دليل بيماري يا معلوليت قادر به چنين امري نباشد، مورد ترحم و دلسوزي ديگران قرار مي‌گيرد، در حالي كه اگر مردي عمداً به آن تن در ندهد، مورد استهزاء و بدگويي ديگران قرار خواهد گرفت. زيرا در واقع وي همانند يك عضو بالغ جامعه رفتار نكرده و مسئوليت خويش را نپذيرفته است. انتظار مي‌رود مردان حتي در مواردي كه تمايل ندارند، مشغول به كار باشند و هزينه‌ي افراد وابسته‌ي خود را به خوبي تأمين نمايند، همچنين غالباً اين انتظار وجود دارد كه تا حد امكان براي بازماندگان خود مقاديري به عنوان ميراث فراهم نمايند.

 

3)- حمايت از زن و فرزند؛

از يك مرد انتظار مي‌رود كه به هنگام ضرورت براي حمايت از خانوادة خود ايستادگي نمايد تا وفاداري و شجاعت خود را به ايشان نشان دهد. همچنين اين توقع وجود دارد كه از غرور، شرافت و نام و ناموس خود دفاع نمايد. در مورد جنبه‌هاي رسمي‌تر، مثلاً براي شركت در عمليات ارتش، مردان مسئول هستند و حتي زماني كه زنان نيز در جنگ شركت مي‌نمايند، هيچ جامعه‌اي بر روي سرباز شدن زنان تكيه نمي‌كند. (همان، صص 92-91)

ازدواج اصولي همچنين بر نقش جنسي و جنسيتي زنان اثرگذار است. نقش مادري به عنوان بخشي از نقش زنان در سايه ازدواج حاصل خواهد شد و سختي‌ها و رنج‌هاي دوران مختلف تولد يك كودك و نيز دميده شدن روح يك موجود زنده در وجود زن، او را به درجه معنوي خاصي مي‌رساند كه در خودسازي روحي و اخلاقي وي تأثيرگذار خواهد بود. مادري همچنين مي‌تواند صبر، حوصله، آستانه تحمل مشكلات و بسياري از فضايل اخلاقي را در بين زناني كه مادر شده‌اند و تلاش مي‌كنند اين نقش را به خوبي ايفا نمايند، افزايش دهد.

 

ـ كسب موفقيت

جامعه شناسان (از جمله پارسونز) معتقد بودند كه در خانواده شوهران و پدران، نقش‌هاي ابزاري و زنان و مادران، نقش‌هاي معنوي را ايفا مي‌كنند. اين نقش براي مردان به معني درگيري ايشان در دنيايي از كار و امور اجتماعي و مدني است. شوهران از گذشته تاكنون درگير كسب درآمد و تأمين معاش خانواده هستند تا با استانداردهاي بلوغ مردانگي در جامعه مطابقت نمايند. با يك پيش‌بيني ساده انتظار مي‌رود كه مردان متأهل به موفقيت‌هاي بيشتري دست يابند. تأمين معاش خانواده به حدي با ازدواج اصولي و مردانگي توأم است كه مردان متأهل علاوه بر آنكه الزاماً مي‌بايست داراي چنين خاصيتي باشند، به دليل خواص و سابقه زندگي متأهلي خود مي‌بايست نسبت به مردان مجرد، موفقيت‌هاي بالاتر ديگري نيز بدست آورند. مردان در واقع پس از ازدواج، مشاغل و امور خود را بهتر انجام مي‌دهند و كار و درآمد بيشتري فراهم مي‌آورند. (همان، ص 111)

 

ـ مشاركت اجتماعي

مردان متأهل قاعدتاً به ميزان بالاتري در اجتماعات و تشكلات اجتماعي فعاليت داشته و نيز احتمال شركت آنان در بعضي امور اجتماعي بيشتر است. در واقع مشاركت اجتماعي براي مردان، قسمتي از ايفاي جنسيت (ابراز خويشتن) محسوب مي‌گردد. ازدواج به ويژه موجب تقويت آن دسته از مشاركت‌هاي اجتماعي مي‌گردد كه به وسيله قوانين عضويت، به طور واضح تعريف شده باشند و ارتباط با ديگران به گونه‌اي سازمان يافته باشد كه در آن، عضويت‌ها داراي نقش مشخصي باشند. از سوي ديگر ازدواج قطعاً موجب كاهش ميزان ارتباطات غيررسمي و شخصي مانند روابط دوستانه و بي اهميت مي‌شود. (همان، ص 112)

 

ـ سخاوت و نوع دوستي

سخاوت نتيجة مستقيم نقش‌هاي تأمين معاش و حمايت موجود در ازدواج مي‌باشد. يك فرد نوع دوست به ديگران كمك مي‌كند، نيازهاي آنان را برآورده مي‌سازد و آنان را در مقابل درماندگي حمايت مي‌نمايد و در واقع به تهيه و تداركي مي‌پردازد كه مورد توجه ديگران قرار مي‌گيرد. ازدواج باعث مي‌شود كه مردان ابراز سخاوت و نوع دوستي خود را (كه در روابط غير رسمي و دوستانه وجود داشته) به روابطي انتقال دهند كه داراي ساختاري واضح بوده، تعهدات و انتظارات در آنها مشخص مي‌باشند.

دختران نيز به واسطه ازدواج احساس مي‌كنند كه مسئوليت مراقبت و سلامتي همسر و فرزندان را برعهده دارند و پرستار خانواده باشند، همين موضوع مي‌تواند روحيه مهرباني و شفقت را در آن‌ها تقويت كند.

 

ازدواج و خانواده در دوران نوين

در دوران نوين و در جوامع صنعتي، ماهيت و اشكال ازدواج و پيامدهاي اجتماعي آن در خانواده و جامعه، اشكال، ساختار و ارزش‌هاي خانواده و به طور كلي الگوهاي همسرگزيني و نظام خانواده تحت تأثير صنعتي شدن دچار تغيير و تحول شده و در جوامع رو به توسعه با آهنگي آرام در حال تغيير است از جمله:

ـ امروزه، شبكه خويشاوندي مبتني بر تبار[xxii] و طايفه در اكثر جوامع تأثير خود را از دست داده است؛

ـ ترويج ازدواج‌هاي غيرخويشاوندي[xxiii] به جاي ازدواج‌هاي مبتني بر خويشاوندي،[xxiv] به ويژه در نقاط شهري، روابط اجتماعي، روابط بين گروهي، رشد شخصيتي و بهبود نسل را دستخوش تغيير نمود.

ـ با تغيير الگوي خانواده از گسترده به هسته‌اي، نحوه انتخاب همسر نيز در بسياري جوامع تغيير يافته است، زيرا در خانواده گسترده، ازدواج مبتني بر تصميمات و نظريات افراد و اعضاي خانواده بود، ولي با هسته‌اي شدن خانواده‌ها، حق انتخاب آزاد همسر در جامعه هنجار شده است؛

ـ آزادي عمل زنان در ازدواج، تصميم‌گيري در خانواده، عادي شدن طلاق و موارد مشابه، از جمله تغييرات ازدواج و خانواده محسوب مي‌شود؛

ـ به دنبال تغيير در نظام هنجاري جامعه، تغيير در ارزش‌ها و گسترش شهرنشيني، رفع محدوديت در روابط بين دو جنس مخالف كاهش يافته كه به نوبة خود بسياري از الگوهاي رفتاري، ارزش‌هاي مربوط به خانواده و هنجارهاي موجود در جامعه را تحت تأثير قرار داده است. (شيخي، 1382: صص54-53)

ـ امروزه همسرگزيني آزاد از ويژگي‌هاي خانواده (هسته‌اي) در دوران نوين است و عشق و علاقه در تكوين ازدواج، نقش اصلي دارد، مع الوصف اين آزادي انتخاب همسر بر حسب نوع جامعه و ويژگي‌هاي فرهنگي- اجتماعي، اقتصادي و زيستي از جمله مذهب، نژاد، قوميت و طبقه، مشروط و مقيد مي‌گردد، به عبارت ديگر ازدواج بر حسب تجانس انجام مي‌شود و هر فردي به طور متعارف با كسي از طبقه، مذهب، نژاد و قوميت خود ازدواج مي‌كند كه اين نوع ازدواج را ازدواج متجانس مي‌گويند. نتايج تحقيقات همسرگزيني حاكي از آن است كه اكثر ازدواج‌ها، متجانس و درون گروهي هستند؛ تشابهات قشري، مذهبي، خانوادگي در ميان زوج‌هايي كه با يكديگر ازدواج كرده‌اند، به حدي زياد است كه نمي‌توان آن را تصادف دانست، بلكه نشان دهنده اين نكته است كه روندهاي اجتماعي با قرار دادن گروه‌هاي مشابه در كنار يكديگر، همسرگزيني آنها را نيز تعيين مي‌كنند. البته در برخي موارد ازدواج ميان دو طبقه متفاوت نيز مشاهده مي‌شود. ازدواج افراد با طبقات بالاتر از خود صرفاً بر اساس يك ويژگي منحصر به فرد رخ داده است، امروزه ازدواج‌ها بر اساس تجانس سنّي نيز بسيار ديده مي‌شود و اين تفاوت سني معمولاً حدود 2 تا 3 سال است.


منابع

  1. زهره زاهدى، «افزايش ميانگين سن ازدواج»، نشريه زنان، ش 48، ص 53.
  2. زهرا محمّدى، بررسى آسيب هاى اجتماعى زنان در دهه 1380ـ1370،تهران،شوراى فرهنگى،اجتماعى زنان،1382،ص81.
  3. منوچهر محسنى، بررسى آگاهى، نگرش ها و رفتارهاى اجتماعى و فرهنگى در تهران، تهران، زهد، 1379، ص 117ـ123.
  4. نور: 32 / آل عمران: 39 / نحل: 72 / فرقان: 74. قال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) «ما بُنى فى الاسلام بناءٌ احَبَّ الى اللّه اعزَّ من التزويج» (محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 222); «ما مِن شابٍّ تزوَّجَ فى حداثةِ سنِّةِ الاّ عَجَّ شيطانُهُ: يا ويله يا ويله! عصم منّى ثلثى دينه، فليتّق اللّه العبدُ فى الثلث الباقى.» (همان، ج 23، ص 221).
  5. شيخ طوسى، التبيان فى تفسيرالقرآن، ج 3، ص 116.
  6. احمد مصطفى المراغى، تفسير مراغى، ج 4، ص 188.
  7. محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 23، ص 221 و نيز ج 16، ص 223 / شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 20، ص 61.

نوشین کیان شاد